تبليغاتX
یاد نوشت
یکشنبه 6 اردیبهشت1388 ساعت 19:13

منتشر شده در هفته نامه استقامت

هدیه‌ی رییس جمهور‌‌؛ روز قبل از سفر دولت به کرمان، به حساب تعدادی از خبرنگاران واریزشد! وقتی در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری این هدیه داده می‌شود؛ در خوش بینانه‌ترین حالت، این رویداد را یک نمایش بد سلیقگی باید دانست؛ زیرا شایبه‌ی تبلیغاتی بودن این هدیه، از شیرینی‌اش می‌کاهد. خصوصا وقتی به‌خاطر می‌آورم اداره‌ی ارشاد، تابستان گذشته اسامی خبرنگاران را از دفاتر نشریات گرفت؛ و در بهمن‌ماه نیز با اعلام تمدید آن‌، بار دیگر اسامی خبرنگاران ‌را خواست؛ تا قبل از سپری شدن سال؛ این هدیه را  به‌ دست خبرنگاران برساند. حتی یک روزنامه‌ی نزدیک به ارشاد، در اسفند‌ماه نوشت خبرنگاران برای گرفتن هدیه‌ی خود به استانداری مراجعه کنند، اما مراجعه کنندگان درآن زمان دست از پا درازتر به خانه برگشتند. حالا که ظاهرا همه چیز ختم به خیر شده، و این هدیه به حساب تعدادی  خبرنگاران واریز شده؛ مایلم از مسوولان ارشاد بپرسم چگونه و با کدام معیار توانسته‌اند اسامی 211 نفر خبرنگار واجد شرایط را فهرست برداری کنند؟

قصد جسارت به خبرنگاران سخت کوش و با وجدان را ندارم؛ مسلما بسیاری از کسانی که این هدیه را گرفته‌اند از خبرنگاران شایسته‌ی کرمان هستند،اما درمورد تمام لیست البته باید تامل کرد. ای بسا افراد شایسته تری باشند که نتوانستند این هدیه را بگیرند. تردید من از آن جا ناشی می‌شود که معتقدم تصمیم‌گیری پشت در‌های بسته  اصولا فارغ از آسیب و فساد نیست؛ و تا آن‌جا که من خبر دارم این لیست بدون نظر خانه مطبوعات و یا تعداد معینی از مدیران و روزنامه نگاران مورد وثوق تهیه شده است. شاید هم این بد‌بینی قدری بی‌سبب  باشد؛ با این وصف به‌ نظر شما اگر اداره ارشاد لیست کامل خبرنگارانی را که هدیه گرفته‌اند، ‌به تفکیک نشریه منتشر کنند، بهتر نیست؟ در این صورت  آیا گام بزرگی در راه اجرای عدالت و ادای دین به کرامت و منزلت  خبرنگاران واقعی استان بر نداشته‌ایم؟ اگر مسوولان با این شفاف سازی، حاضر می‌شوند صحت و سقم رفتار خود را در بوته‌ی آزمایش افکار عمومی قرار دهند، بسم ا...

نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت 16:5

 خانه‌‌ی نو راضی‌ام نکرد. گویا سزای نا‌سپاسی من بود. به هوای جای راحت‌تررفته بودم. اما مشکلاتم افزون شد؛ از جمله این که صاحب خانه اجازه نمی‌داد اظهار لطف دوستانی که گاها سری می‌زنند و هرچه دل تنگ شان گفت، می‌نویسند؛ به سیاق عادت ملاحظه کاری‌ام، دست نوازشی روی سرشان بکشم.آن‌جا رسم بلاگفا به راه نیست که بتوان کامنت دوستان را تا بشود پاستوریزه کرد!

   شاید حق با دوستان و صاحب خانه باشد که این کار را دور از شان دنیای مجازی می‌پندارند؛ اما، من هنوز یاد نگرفته‌ام در دنیای مجازی – آن طور که بعضی‌ها آن را معنا می‌کنند -  زندگی کنم. چون تشنگی  و گرسنگی را احساس می‌کنم؛ سرما و گرما را درک می‌کنم؛ چیز‌های واقعی را با دو چشم سر می‌بینم، و با گوش‌هایم می شنوم. مخلص کلام این که زندگی در دنیای مجازی را فارغ از دنیای واقعی و قوانین آن و بگیر و ببندهایش نمی‌فهمم. به نظرم دنیای مجازی بیشتر به یک سفینه می‌ماند که رکاب می‌دهد تا با سفربا آن، بتوانی مافوق دنیای واقعی را تجربه کنی؛ تا خودت و این دنیای واقعی را گسترش دهی؛ و مگر ما چه می خواهیم از این لعبت سحرانگیز!؟

  دیگر این که، دوستان خرده می‌گرفتند که کار را بر ما دشوار کرده‌ای؛ و من نیز برای دوستان بلاگفایی که تعداد‌شان کم نیست، دل تنگ می‌شدم. از پست‌های جدیدشان، مثل سابق به سرعت با خبر نمی‌شدم؛ و شیرینی نغز‌هایی که می‌نگارند دیر به دیر به من می‌رسید.  به همین خاطر، گفتم تا دیر نشده عطای خانه‌ی نو را به لقایش ببخشم؛ که از قدیم گفته‌اند اجاره نشینی خوش نشینی است؛ هرچند که اجاره هم نمی‌پردازیم!

بنابراین، با اجازه شما و مدیریت محترم بلاگفا دوباره برگشته ام به خانه ی اول؛ و از این پس وعده گاه دیدار ما همین جا باشد.عذر می خواهم، و سپاسگزارم از بردباری شما.

نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 6 فروردین1388 ساعت 18:15
دوست عزیز از این پس برای دیدن وبلاگ یاد نوشت روی نشانی جدید کلیک کنید. متشکرم.

Http://Latifkar.blogspot.com

نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 22 اسفند1387 ساعت 0:47

شهداد ،از قدیمی ترین مراکز تمدنی ایران است که در سال های اخیربخاطر کشف جاذبه های کویری اش دوباره بر سر زبان ها افتاده است.کلوت هایش در دنیانظیر ندارد.با این وصف بخاطر محرومیت شدید و طولانی شدن خشک سالی، این شهر رو به ویرانی است و آینده ی آن در هاله ای از ابهام قرار دارد.به تجربه کمتر جایی دیده ام که این چنین در حال احتضار باشد اما مردمش این گونه نگران احوالش باشند. جوانان این شهر روزی نیست که از طریق رسانه ها، خبری از شهداد منتشر نکنند.

عباس تقی زاده یکی از همین فعالان است، که در مطبوعات و خبر گزاری ها قلم می زند؛ و یک جورهایی به سبک باستانی پاریزی به هر بهانه ای گریزی هم به شهداد می زند. هفته ی پیش ، وقتی که داشتم یکی از خبرهای او را می خواندم نا خودآگاه باب درد دلم  با او باز شد؛ و شد همین مطلبی که می خوانید:

تقی زاده عزیز؛ نگاه دردمندانه شما را به  زاد بوم ات تحسین می کنم، و گاه از خودم می پرسم اگر تحصیلکرده های هر دیار محروم – مثل شهداد - این چنین از خاک آباء و اجدادی خود دفاع می کردند آیا باز هم شاهد این همه محرومیت و بی عدالتی بودیم؟ ممکن است بگویی حالا که من دفاع می کنم مگر چه توفیری کرده است ؟ اما، به نظر من تلاش تو و دوستانت، این منطقه ی کویری را کانون توجه قرار داده ؛ گیرم که مسوولان کمتر توجه کنند ، ولی قطعا مردم نجیب و محروم آنجا در سایه ی این حمایت ها آسوده اند..

نمی دانم راه حل شهداد چیست و چطور می توان از افول و زوال این مرکز تمدنی جلوگیری کرد و اساسا چنین کاری آیا به صلاح هست ؟ کار شما دستکم نشان دادن کانون های درد و  نشانه رفتن آن است  اما ظاهرا چشم های کم سوی ما آن ها را نمی بیند یا نمی خواهد که ببیند! بنظر من کار شما پیش درآمد همه ی آن اتفاقاتی است که هرگز در شهداد رخ نداده ؛ اما ای کاش در دهه های گذشته کسی به عاقبت این کار اندیشیده بود. ضمنااگر همه ی مشکلات شهداد را در زلزله و خشک سالی خلاصه کنیم قطعا به بیراهه رفته ایم ؛ چون در آن صورت، مدیریت کردن شرایط بعداز زلزله و خشک سالی بی معنی می شود، و همه ی تلاش ها به کمک های امدادی و یارانه ای ختم می شود، که همه ی این سال ها کم و بیش شاهد آن بوده ایم، و گرهی از بخت شهداد باز نکرده اند.

هرچند  بارها شنیده ام قرار است برای شهرهای گلباف و شهداد طرح های جامع توسعه اقتصادی تهیه شود؛حتی شرکت هایی با عناوین مشابه تاسیس شده ؛ اما چرا آن اتفاقی که منتظر آن نشسته ایم هرگز رخ نمی دهد؟ مگر شما قبل از این در" استقامت"  از استاندار جهت سرکشی به وضعیت آنجا دعوت نکردی؛ که استاندار هم آمد و کمک هایی هم کرد؛ اما واقعا مشکلات منطقه رابا این گونه سفرهای ضربتی می توان بر طرف کرد ؟ مسلما برای آرام کردن هر دردی به آرام بخش نیاز داریم ، اما برای درمان چطور ؟آیا شناخت بیماری و برنامه ریزی برای معالجه ی قطعی آن ضروری نیست و به پزشک حاذق و سرمایه کافی نیازنداریم؟براستی شهداد با کدام طرح توسعه و سرمایه گذاری قرار است سلامتی خود را باز یابد؟

نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 15 اسفند1387 ساعت 1:23

 

 

 

   امکان دارد شما هم ‌بارها از معلم یا مدیر مدرسه شنیده  باشید ؛ « تا نباشد چوب تر؛ فرمان نبرد گاو و خر»؛ این چوب، اگر امروز به صورت ظاهر در مدارس نیست، اما هنوز رکن اصلی تربیت در جامعه‌ی ما بشمارمی رود. می گویید نه ؛ خبر هفته ی گذشته را  بخوانید  که در زرند معلمی صورت دانش آموز خود را گاز گرفت ! خبری  که این بار دستمایه‌ی گزارشی از شبکه 5 کرمان شد؛ تا سر و صدای فرهنگیان را درآورد و طومار بنویسند و آنرا توهین بدانند..

    این خبر مرا به یاد مطلبی انداخت که هفت سال پیش‌؛ یکی از معلمان جنوب استان در« رودبار زمین» نوشته بود و با تیتر : آقای تقی زاده اجازه، شاگردها ما را می زنند!! ؛ به چاپ رسید. او خطاب به مدیر کل وقت آموزش و پرورش نوشته بود:«آقای تقی زاده! در دبیرستانی که من تدریس می‌کنم بچه‌ها به شکلی باور نکردنی بی ادب‌اند. آن‌ها معلم شیمی را همان اول سال با کتک استقبال کردند و آن معلم رفت و دیگر بر نگشت. چندی بعد دبیر علوم زیست هم کتک خورد و با غروری له شده رفت‌؛ اندکی بعد معلم زبان هم کتک خورد و مدرسه را رها کرد. وقتی مسوولان برای بررسی مشکلات آمدند، بچه‌های همین مدرسه لاستیک‌های ماشین شان را با تیغ پاره کردند! و... »

    نمی‌خواهم با ذکر این نمونه، کتک زدن بچه‌ها را در مدارس فراموش کنیم‌؛ اما بر این باورم در شرایط فعلی معلمان و دانش آموزان  هر دو قربانی شده اند. و هر بارکه ، چوب و فلک را در گنجه پنهان کردیم ، نتوانستیم راه بجایی ببریم . هم چنان‌که در صد سال گذشته با وجود  صدور صدها بخشنامه در ممنوعیت تنبیه بدنی؛ مدارس ما هیچ گاه خالی از تنبیه نبود! چون اصل مساله‌، ریشه در نظام اجتماعی‌، تاریخ و فرهنگ ما دارد.

     برای مثال، متفکری نظیر مولانا در کتاب فیه مافیه به صراحت بیان می کند: «کودکی غافل را که یک بار پا در فلق ( فلک ) نهند، بس باشد. فلق را فراموش نمی کند، اما کودن فراموش می کند، پس او هر لحظه فلق باید ...» و سعدی‌؛ در کتاب گلستان ، ؛ تنبیه بدنی را ضروری می‌داند و از معلمی در دیار مغرب، سخن به میان آورده که ترشروی تلخ گفتار و بدخوی مردم آزار بوده‌؛ این معلم سخت گیر، که بچه‌ها را شکنجه می کرد جایش را به معلم مهربانی می‌دهد؛ اما وقتی  بچه‌ها ترس از سرشان می رود، ترک درس می کنند؛ بناچار اولیاء به سراغ همان معلم اول می‌روند ؛ و سعدی که از مشاهده‌ی این رویداد متعجب می شود؛ از پیرمردی جهاندیده می شنود که : «جور استاد به ز مهر پدر»!

       نابسا‌مانی در تربیت، در حالی  در کشور ما رخ می دهد که  جهان در دو قرن اخیر در زمینه ی مسایل تربیتی پیشرفت خوبی داشته ؛ و فراموش کردن کودکان ؛ به معنای رها کردن آن ها در یک شیب  ‌مهلک تصور می شود. در این زمینه، «ماکارنکو»، از مربیان بزرگ تعلیم و تربیت،  می‌گوید: «از کودکان کتک خورده  و بی اراده، بعد‌ها یا آدم‌های ضعیف و هیج کاره بار می آید، یا آدم‌های قلدری که در تمام مراحل زندگی به دلیل هیجانات روحی دوران کودکی‌، انتقامجو باقی می مانند.» او معتقد است تنبیه بدنی، بچه‌ها را دروغ گو بار می‌آورد؛ به حیله گری و ریا کاری وادار می‌کند؛ سبب ترس و جبن می‌شود؛ افسردگی و بیماری‌های عصبی ایجاد می کند و دانش‌آموز را به سمت خودآزاری یا دگر آزاری سوق می‌دهد.

     اتفاقات تربیتی ؛ که آخرین آن در زرند رخ داد، نشان‌گر آن است که زمانه‌ی سعدی هنوز تمام نشده است! برای همین است که ‌معتقدم ای کاش دوستان طومار نویس قدری تامل می کردند. از آن ها می پرسم  از کجای این قصه رنجیده‌اند و چرا اصرار می ورزند به‌جای حل مساله، صورت  آن را  پاک  کنند‌؟! آیا زمان آن نرسیده تا مسایل معلمان و دانش آموزان را یک جا ببینیم و با نقد موشکافانه؛ به دنبال مهندسی مجدد نظام آموزشی باشیم ؟

 

نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 27 دی1387 ساعت 11:41

نمی‌دانم کسی پیدا می‌شود بگوید با صلح مخالف است؟ اما شنیدن فریاد صلح طلبی کسانی که حمام خون راه می‌اندازند و برای تیزی شعله‌های تخاصم هیچ ابایی ندارند، واقعا مایه‌ی شگفتی است.

دوستان صلح خواه،  بد نیست از سر تامل این مقوله را واکاوی کنند. خاورمیانه در نیم قرن گذشته‌، هیچ زمانی از مهلکه ی جنگ دور نبوده؛ و همیشه هم یک طرف این منازعه امریکا یا اسراییل بوده ؛اما همواره شیپور صلح طلبی در اختیار این دو دولت و نهادهای رسانه‌ای وابسته به آن‌ها بوده است.

در ماجرای تهاجم به افغانستان و عراق هنوز این تبلیغات ادامه دارد، و در حمله به لبنان و غزه مگر گوش‌مان از این همه صلح خواهی کر نشد،آیا به صرف بیان این واقعیت تلخ که دولت‌های افغانستان و عراق آدم کش بودند‌، می‌توان با تهاجم به بهانه‌ی صلح و آزادی موافقت کرد؛ یا در ماجرای لبنان و غزه حق داریم به بهانه‌ی جنگ پشت پرده‌ی دولت‌ها در منطقه  چشم بر این همه جنایت ببندیم؟!

عرض من این است، اگر 20 روز بمباران غزه هزار کشته دارد؛ که از این تعداد 998 نفر آن از اهالی غزه‌اند؛ این نایره‌ی آتش و خون خاموش نمی‌شود مگر این که با اعتراض فعال، دولت زورگوی اسراییل را وادار به عقب نشینی کنیم. در غیر این صورت با بی‌راهه رفتن‌، به گمان من‌، به گره زدن طنابی مشغول شده‌ایم که قرار است با آن دست و پای مردم غزه بسته شود!

پ‌ن۱:از دعوت مانیابرای نوشتن درباره صلح متشکرم.

پ‌ن۲: از علی و نازنین دعوت می‌کنم که برای صلح بنویسند.

نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 21:29

از مجمع دوم هم کاری بر نیامد.دوستانی که آمده بودند به تعداد انگشتان دو دست هم نمی‌رسیدند. قرار بود در باره ی اساسنامه‌ی پیشنهادی ارشاد تصمیم گیری شود. پیش از این معاون وزیر گفته بود تنها از خانه هایی حمایت می‌کند که اساسنامه‌ی جدید را مبنای فعالیت قرار دهند. اما شورای مرکزی خانه‌ی کرمان تغییر اساسنامه را موکول به نظر اعضای خانه اعلام کرد.  در جلسه ی آتی تصمیم گیری با هر تعداد رسمیت دارد و البته ضروری است. به ملاحظه ی چنین رویدادی، دریغم می آید به پاره‌ای ازمسایل این خانه اشاره نکنم.

خانه مطبوعات کرمان، در 2سال گذشته با کمترین امکانات و بودجه فعالیت کرد و حتی تلاش زیادی شد که محل فعلی خانه پس گرفته شود.خوب؛ در چنین اوضاع و احوالی آنچه می‌توانستیم انجام دهیم، کارهایی است که دوستان کم و بیش از آن آگاهند.

برگزاری دوره های آموزش روزنامه نگاری مقدماتی، روزنامه نگاری تکمیلی، ساماندهی عضویت‌ها و صدور کارت، راه اندازی سایت اطلاع رسانی، برگزاری کنفرانس‌های مطبوعاتی هفتگی، جلسات هم‌اندیشی، حضور در جشنواره‌ها و همایش‌ها، برگزاری کلاس عکاسی خبری مقدماتی و تکمیلی، کلاس طراحی و صفحه آرایی ، برنامه ریزی بازدید خبرنگاران از نمایشگاه مطبوعات در تهران و دیدار از برخی شهرستان های استان و برخی مکان ها و نهادها و هماهنگی در اعزام خبرنگار به مناطق امداد‌رسانی نیروی انتظامی در عملیات‌های جنوب و شرق استان و نیز رسیدگی به پاره ای از مسایل رفاهی خبرنگاران از جمله پرداخت وام و ایجاد کمیته ورزشی نویسان و اخیرا فعال سازی تیم ورزشی‌نویسان و دفاع از شان و جایگاه خبرنگارانی که مورد اهانت یا ضرب و شتم واقع شدند و تعامل  با مجموعه‌ی سازمان‌ها و نهادهای دولتی و انجام توصیه های کارشناسی جهت بهبود ارتباط رسانه ای با مطبوعات و بالعکس.

در مقابل ، دوسال گذشته، کل کمک ارشاد مبلغ 3 میلیون تومان بود. این در حالی است که خانه مطبوعات از سال های قبل بالغ بر 4میلیون تومان از ارشاد طلب دارد که در این دوره حتی یک ریال آن وصول نشد. همچنین از کمک 250 میلیون تومانی وزیر محترم ارشاد در جریان سفر رییس جمهور محترم به کرمان، هیچ کمکی به خانه‌ی مطبوعات نرسید. علاوه برآن، مبلغ 2میلیون و 400هزار تومان بابت کنفرانس‌های خبری و 310 هزار تومان نیز بابت حق عضویت، کل درآمد ما بوده است. حساب و کتاب همه‌ی دخل و خرج ها در دفاتر ثبت و ضبط است و مورد تایید بازرس محترم نیز قرار گرفته است.

اهم هزینه‌های ما پرداخت حقوق ناچیز منشی و مسوول اجرایی خانه بوده و مابقی صرف خرید کاغذ و تلفن و فکس و تعمیر کامپیوتر و طراحی سایت و تجهیزات مرتبط و کیک و آب میوه ی جلسات و کنفرانس‌ها و امثالهم شده است.

اگر بعضی از دوستان خوش انصاف گفته اند خانه‌ی مطبوعات باید زمین و ماشین به اعضا می‌داد، از این بابت به خدا پناه می‌برم ، چون هر چه فکر کردم نتوانستم بفهمم چگونه درخانه‌ای که هیچ درآمدی ندارد؛ می توانیم به چنین خدماتی دست یازیم؟ ازاساسنامه هم چیزی در این خصوص دستگیرم نشد!

البته کارهای ناتمام داریم که قطعا دیگران دنبال خواهند کرد؛ مثل تامین زمین برای احداث خانه‌ی مطبوعات، راه اندازی دانشکده خبر، برگزاری دوره های عالی روزنامه نگاری، ساماندهی وضعیت آگهی‌ها و امثالهم.

هرچند معتقدم در شرایطی مناسب‌تر می شود خانه‌ی مطبوعات را بهتر اداره کرد، اما در مجموع به نظرم خوب عمل کردیم. با دستان خالی و پاهای بسته و بدون دریافت یک ریال مواجب ؛ توانستیم حجم عظیمی از فعالیت ها را سامان بدهیم.

 همین جا به دوستان منتقد عرض می‌کنم؛ به خاطر این شرایط ناهموار آنقدر خستگی به تنم مانده، که برای تمام شدن دوره و تحویل آن به دوستان مشتاق روزشماری می کنم.

برای نمونه حیف است از جشنواره ی ناکام سمنان چیزی نگویم؛ چون دوستان خانه زحمت زیادی کشیدند اما ثمره‌ی کار آن ها تباه شد . از شرکت کننده ها، برنده ها و  داورها عذر می‌خواهم؛ چون برغم همه‌ی اعتراضم در مراسم روز خبرنگار که خواهان اهدای جوایز مناسب به برندگان بودم تاکنون از ارشاد یا استانداری کمکی نرسیده است. بنابراین از آنها که رتبه آوردند با فروتنی تقاضا می‌کنم برای دریافت لوح تقدیر خود به خانه ی مطبوعات مراجعه کنند. یادم هست در جلسه با استاندار محترم به ایشان عرض کردم اجازه ندهند برنده ها لوح خالی را به خانه ببرند و ایشان نیز با اشاره ی محبت آمیزی پذیرفت؛ اما از آن روز تا به حال هیچ پاسخ مساعدی دریافت نکرده ام؛ حتی یک کلمه!

این‌ها را گفتم تا بگویم امور خانه‌ی مطبوعات تنها با تلاش من یا چند نفر از دوستان شورای مرکزی پیش نمی‌رود. اگر قرار است کاری انجام شود همه‌ی روزنامه نگاران باید بخواهند و همت کنند. با این بی‌حسی موجود اساسنامه‌ی جدید یا قدیم مشکل ما را حل نمی‌کند.

نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 4 آبان1387 ساعت 2:33

لج دنیا را در می آوریم ، چون می خواهیم حرفمان به کرسی بنشیند. اما کرسی را که از دست می دهیم، خم به ابرو نمی آوریم. اگر باور ندارید؛ این خبر رابخوانید.

تاجرهای چینی دارند ریشه ی اقتصادمان را از بیخ و بن در می آورند. آن وقت ، ما به کمتر از مدیریت جهان قانع نیستیم!

نمی دانم این خبر تا چه اندازه درست است ؛ اما هر روز رسانه ها خبرهای مشابهی ازاین  وضعیت نابهنجار اقتصادی به ما می دهند. نیازی نیست تا اپوزیسیون سیاه نمایی کند؛عنایتی بفرمایید به سخنان مسوولان و مدیران واحدهای صنعتی تا همه چیز دستگیرتان شود.از ماجرای اختلاف مظاهری و جهرمی درباره ی سه قفله شدن بانک مرکزی که باخبرید؟از فحوای کلام این دو بر می آید که صنعت و کشاورزی زیر فشار کمبود نقدینگی و سوء مدیریت دارد از دست می رود.

این همه راگفتم تا برسم به این نکته که باید نگران خاموشی و بی حسی نسل امروز بود. بیخ گوش های ما فاتحه ی اقتصاد خوانده می شود، اما آب از آب تکان نمی خورد ؛ چرا؟ واقعا با این بی حسی چه باید کرد ؟

نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 22 مهر1387 ساعت 1:32

 _ حالت چطوره؟

میزبان لبخندی می زند و لبش را گاز می گیرد.

_ رفته بودم تهران برای کاری. نفسم تنگ شد. دکتر گفت: آماده بشم. فردایش خوابیدم بیمارستان.

دکتر واطرافیانش چهار ساعت دوخت و دوز کردند. دو هفته بعد هم مرخص!

هشت میلیون ناقابل دادم حق دست دکتر و پانزده میلیون هم گذاشتم روی میز پذیرش!

_ البته جان آدم بیش از این ها می ارزد.

آقای میزبان که حالا به مرز بازنشستگی هم رسیده، درآمد ماهیانه اش هنوز به پانصد تومن نمی رسد. نگاه معنی داری به هم می کنیم.

_ قلب دردمند چاره ای نمی گذارد. از زیر سنگ هم شده باید پولش را جور کرد.

میزبان به دیوار مقابل خیره می شود.یادم  می آید عیادت بیمار طولانی نشود
نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 4 مهر1387 ساعت 18:45

ازدحام مردم را که می‌بینم هول برم می دارد. والدین به صف شده‌اند. خانم فروشنده تند وتند کتاب‌ها را کیسه می‌کند؛ هر بسته سی چهل هزار تومان آب می‌خورد. بچه‌ها وقت ندارند بیایند بجای پدر و مادر در صف بایستند.

من که دستم توی کار است می‌دانم که تهیه‌ی کتاب کمک درسی از نان شب واجب‌تر شده. می‌گویی نه‌؛ سری به یک مدرسه متوسط به بالا بزن؛ تا ببینی که بچه‌ها سالی دو کیف پاره می‌کنند تا این کتاب‌های سنگین را به کول بکشند.  

یادم  هست دو دهه‌ی قبل؛ خرید و فروش این کتاب‌ها لکه‌ی ننگی بود بر دامان آموزش و پرورش؛ و  مدیران مدارس با چه ضرب و زوری کیف بچه ها را می گشتند. معلم ها هم انتشار این قبیل کتاب ها را  توهین به خود می دانستند. اما حالا،  کیف آقا معلم اگر پر نباشد خالی هم نبست. به این اتفاق اضافه کنید، کلاس‌های تک درس و تستی که این روزها همه را به خود مشغول کرده است. بازار داغ کنکور‌های آزمایشی با آن رقم های نجومی هم به راه است.

یادش بخیر آن‌روزی که به اتفاق امید طاهری رفتیم برای مصاحبه و بدرقه‌ی دکتر بهزاد قادری که داشت می‌رفت تهران تا لابد چندی از دست فضای فرهنگی کرمان بیاساید. با لحنی که صدایش می‌لرزید، گفت:تا کی باید سر کلاسی بروم که پنجاه دانشجو نشسته اند و قرار است همه‌شان هم لیسانس یا فوق لیسانس بگیرند و همه چیز هم به خیر و خوشی تمام شود. معلمی به تجارت تبدیل شده است‌، هرچقدر میزان ساعات تدریس بیشتر باشد پول بیشتری جمع می‌شود، پس آن قداست معلمی چه می‌شود؟

 

 

نوشته شده توسط محمد لطیف کار | لینک ثابت | موضوع: