
یک هفته قبل:
صدای مرجان گرفته بود:« نتیجهی آنژیو تعریفی نداره؛ همین روزها باید عمل کنه! دکتر میگه سیگار! اما به نظر من، استرس موثرتر بوده». واقعا این استرس، از کجا به دل نازک او هجوم برده؟ صدا کمی رساتر میشود:« دکتر اصرار داره هر چه زودتر عمل بشه!»
سه روز پیش:
صدا شمرده به گوشم میرسد:« حالش خیلی خوبه! چند صفحه مطلب نوشته و کلی هم حرف زده! دیروز از 2 تا 7 توی اتاق عمل بود!». به دوستان پیامک میزنم؛ همه دلمان برای آقا رضا تنگ شده! آرامش قبل از سکتهاش، رشک انگیز بود. چهرهای با موجهای بلند لبخند!؛ حتی «به هوش که آمده لبخند زده»؛ شاید موقع عمل هم، به چهرهی دکتر دیلمی لبخند زده تا گفته باشد این قلب او از جنس دیگری است!
دیشب، ساعت 11:
-«الو؛ رضام! دلم تنگ شده؛ میخوام احوالی بپرسم!»؛ تاپ تاپ قلب او را میشنوم! حتم دارم صدایم گرفته بود: « مگه سیسییو نیستی؟! ما که داریم از دلتنگیات دق میکنیم؛ ... »
همیشه بر این باور بوده و هستم که روابط عمومیهای ادارات و سازمانها از دوستان و همکاران صمیمی مطبوعات هستند. اما این نظر من تا چه اندازه با واقعیت انطباق دارد؟ این تردید به تازگی جانم را آزار میدهد. از آن بابت که هر روز شاهد نمونههای نگران کنندهای هستم. دستکم در پارهای موارد، رفتار برخی از مسوولان این نهادها به این تردیدهایم دامن میزند.
قصد جسارت ندارم، اما شما اگر جای من باشید و ببینید که یکی از همین دوستان روابط عمومی با اصرار مانع تهیهی خبر میشود و ازخبرنگار میخواهد تا برای تهیهی خبر به سایت اطلاع رسانی سازمان مربوط مراجعه کند چه حسی پیدا میکنید؟ این در حالی است که محتوای این گونه خبرها نوعا برای مخاطب هوشمند، دلچسب و خوشایند نیست و گاه این قبیل اخبار حکم توهین به شعور مخاطب را پیدا میکنند.
البته تحمیل منویات این قبیل دوستان، به همین مختصر ختم نمیشود. ایجاد اتاق خبر یا تاسیس سایت اطلاع رسانی که البته شیوهی به حقی هم هست و انتشار بولتنهای خبری در اغلب اوقات با همین نگره و چارچوب معنا مییابد. دادن هدایا و دعوت به کار یا پارهای از مهمانیهای غیر خبری را شما چگونه تفسیر میکنید؟ به نظر شما آقایان قصد ندارند با این ترفندها مطبوعات را دور بزنند؟
در مواردی هم، برخی از سازمانها و نهادها با راهنمایی دوستان عزیز روابط عمومی سالی یکی دو کنفرانس مطبوعاتی( بخوانید تبلیغاتی) به مناسبتهای مختلف برگزار میکنند؛ و در همان فرصت میکوشند تا با دادن اگهی و رپرتاژ به خبرنگاران رسانهها تبلیغات پر و پیمانی به سود ادارهی متبوع خود رقم بزنند. حتی عکاس خبر میکنند و متنهای آماده تحویل میدهند! تا خدای ناکرده هیچ خبرنگاری ولو به سهو دست از پا خطا نکند؛ و با سلیقهای متفاوت از مسوولان روابط عمومی مطلبی منتشر نشود! بعضا شیرینی خبرنگار پرداخت میشود و ای بسا این هدیه به خبرنگار هم به نوعی دیگر، برای دور زدن مدیریت رسانهی متبوع انجام میشود تا هزینهی کار تبلیغات برای سازمان ذیربط، البته پایینتر هم بیاید. جالب آنکه در بسیاری موارد، به این رفتارها و شگردهای سخیف تعامل رسانهای میگویند. با این حساب، پرسش من از علاقهمندان واقعی به کار حرفهای رسانه و روابط عمومی این است آیا این جریان کاسب کارانهی انتشار خبر و اطلاع رسانی یک فعالیت ضد مطبوعاتی نیست؟ به نظر شما جایگاه رسانهها و خبرنگاران با این شیوههای نادرست به پایینترین حد خود تنزل داده نمیشود؟
نمیدانم نوشتن در این باب، تا چه اندازه خوشایند دوستان روابط عمومی و یا همکاران مطبوعاتیام است؛ اما به جد معتقدم وقت آن رسیده است تا به خودمان هم جوالدوزی بزنیم. واقعا تا کی باید خبرنگاران برای کسب خبر و اطلاعات ضروری که جزو بدیهیترین حقوق حرفهای آنان است گردن خم کنند و تحقیر شوند؟ مسلما در این مجال اندک قصد ندارم تا به همهی نابسامانیها و مشکلات این حوزه بپردازم؛ اما امید این را دارم که به قصد باز کردن برخی گرههای کار خودمان، به تناوب این موضوع را مطرح کنم. و امید بیشتر به همدلی دوستانم در رسانههای محلی دارم که کم و بیش با خبرم از رنجی که میبرند!
منتشر شده در هفته نامه استقامت

همین چند هفته پیش آقای هادی ایرانمنش سرپرست سازمان میراث فرهنگی در جریان یک کنفرانس خبری به خبرنگار استقامت گفته بود صنعت گردشگری را محور توسعهی استان میداند. فعلا به این نکته که در این زمینه واقعا شواهد جدی وجود ندارد، و در این یکی دو دههی اخیر در کرمان چند بار جهت تبلیغات و سیاستگذاریها برای نشان دادن محور توسعه عوض شده است، کاری ندارم. همهی اهل نظر کرمان به خوبی به یاد میآورند گاه از کشاورزی و زمانی از صنعت و معدن و زمانی دیگر، از صنعت گردشگری به عنوان محور توسعه صحبت به میان آمده است؛ اما بعد از مدت کوتاهی دوباره همه چیز از یادها رفته است. حالا که برنامهها را خوب نگاه میکنی، متوجه میشوی که هیچ تغییر محسوسی رخ نداده است! البته این واقعیت قابل کتمان نیست که کرمان از همه سو، ظرفیتهای بالایی برای توسعه دارد. اما چهارده سال خشکسالی هم چیزی نیست که مدیران را به طور جدی متوجه کمبود آب در این منطقهی مستعد ننماید. و شاید برای همین است که دوباره این زمزمه که گردشگری باید محور توسعه باشد شنیده میشود.
در این یادداشت مجال این را ندارم تا در مورد محور واقعی توسعه در استان و دیدگاههای مختلفی که گاها مطرح میشود گفتوگو کنم. اما اگر همین تاکید اخیر سرپرست میراث فرهنگی را باور کنیم، باید پرسید: انصافا مسوولان استان تا چه کجا با این شعار موافقاند و در رفتارهایشان این را نشان میدهند؟ حتی سازمان میراث فرهنگی که متولی و مدعی این صنعت است چه اندازه حرمت این امامزاده را نگه میدارد؟
اگر نگاه اجمالی به مطبوعات چند ماه اخیر بیاندازید خبرهای زیادی از تخریب آثار میراث فرهنگی یا جاذبههای طبیعی به چشمتان میخورد. همین هفتهی پیش بود که خبرگزاری مهر از تخریب قلعههای ساسانی در مرکز شهر کرمان خبر داد. تخریب کلیسا، آتش سوزی در بازار، تخریب مسجد جامع و چند اثر تاریخی دیگر در اثر نقوذ آبهای زیر سطحی به این بناها، ترکهای عمیق در دیوار مشتاقیه و... نشان میدهد قصد نداریم از این امکانات گردشگری به طور جدی محافظت کنیم. آخرین اتفاق ناگوار در این حوزه خبر پیمانکار نصب دکلهای مخابراتی در کلوتهای شهداد است، که لابد تفصیل بیشتر و عکسهای این ماجرا شنیده یا خواندهاید. عکسها به طرز باور نکردنی عمق فاجعه را نشان میدهند.
این اقدام مخابرات جدا مایهی تاسف است، اما واقعا نمی دانم سازمان گردشگری هم در تایید این مسیر نقشی داشته است یا نه؟ مسلما مخالفت با تخریب کلوتها به معنای مخالفت با توسعهی خطوط مخابراتی یکی نیست. اما بهتر نبود تصمیم گیری در مورد مسیر دکلها با نظر کارشناسان میراثی انجام میشد؟ در این مورد بهتر نبود مخابرات به طور شفاف اعلام میکرد چه برنامهای دارد؟ آیا پای مکان یابی این دکلها را سازمان میراث فرهنگی هم امضا کرده است یا این اقدام کاملا بدون اطلاع میراث بوده است؟ و از همه مهمتر آیا سازمان میراث فرهنگی قصد ندارد موضع خود را در مورد این تخریبها به طور شفاف اعلام کند و راه اینگونه تخریبها را برای همیشه سد نماید؟
به آرشیو استقامت که نگاه میکنم، میبینم همین دو ماه پیش، در هنگامهی برگزاری جشنوارهی کلوتها، با اشاره به این گنجینههای خاکی تیتر زدیم:«گنج باد آورده را باد نبرد»؛ حالا با گذشت دو ماه از هشداری که آن روز دادیم، چه بنویسیم؟ بنویسیم "کلوتهای شهداد را باد میبرد؟!
پینوشت: هفتهی گذشته این یادداشت را به همراه گزارشی از وضعیت کلوتها در استقامت چاپ کردیم. وبلاگ شهداد نیوز و خبرگزاریها بخصوص "مهر" هم در این ماجرا برخورد فعالی داشتند. حمید صادقی دو روز بعد عکسهای تکان دهندهای از تخریب گرفت و روی سایت خبرگزاری مهر گذاشت. پس از آن بود که خبر رسید کار متوقف شده؛ اما روز بعد تخریب دوباره از سر گرفته شد! در این مدت جنگ لفظی نرمی میان دو روابط عمومی میراث و مخابرات در جریان بوده است. نمیدانم کلوتها این قدر اهمیت دارند که پای جدال خبری مدیرکل و سرپرست این دو نهاد دولتی را به رسانهها بکشانند یا نه؟ باید منتظر ماند و دید!
به بهانهی بیست سالگی نسل آفتاب
کم نیستند کسانی که برای اعداد ارزش و اعتبار خاصی قائلاند، یا قداست در نظر میگیرند؛ اما اگر مطبوعاتی باشی و با مفهوم شمارش هم آشنا باشی، بعید است نسبت به عدد 1390 که این هفته بر پیشانی نسل آفتاب حک شده، بتوانی با بیاعتنایی عبور کنی. این شماره گواه 1390 بار تولید محتوی، طراحی، چاپ و توزیع نشریه است. سر به یک عمر کاری میساید، این طور نیست؟!
نسل آفتاب 20 سال است هفتهای سه بار طلوع میکند و آهنگ بیدارباش مینوازد. در این مدت آقای کارآمد و همکاران ایشان به حکم سلیقه و دغدغهی نسل خود که او آفتابیاش مینامد، مطالبی در بستههای فرهنگی و سیاسی سرخوشانه و با علاقه تولید و عرضه نموده است. بخاطر این تلاشهای جان فرسا و ماندگار، به عنوان یک همکار مطبوعاتی به این عزیزان خسته نباشید وتبریک میگویم. اما حالا که قرار است به این بهانه یادداشت بنویسم، بد نیست به یکی از مشکلات مطبوعات محلی هم اشاره کنم.
مدیر نسل آفتاب این اواخر هشدار داده بود، ممکن است با مخاطبهای خود خداحافظی کند، و اولین نشانههای آن را با کاهش نوبتهای انتشار بروز داد. نسل آفتاب، مسلما اولین نشریهای نیست که به سبب تنگناهای اقتصادی ناچار میشود گامهای وارونه بردارد، و آخرین آن هم نخواهد بود. در همین حال، هر سال صف نشریات محلی طولانیتر میشود. هر کدام با انگیزهها و نگرههایی متفاوت به جمع مطبوعات می پیوندد. اما از دغدغههای حرفهای و ماندن بر سر آرمانهای رسانهای، کمتر ندایی و صدایی شنیده میشود، و کماکان راه دشوار توسعه و آزادی با معدود فعالان این حرفه ادامه مییابد.
در این مجال اندک، نمیخواهم وارد بحث آسیب شناسی بشوم؛ که قصهی پر غصهی مطبوعات محلی خیلی طولانی است... قاعدتا صدور مجوز برای انتشار یک نشریهی جدید، اتفاق مبارکی است؛ اما اگر این مجوز بدست اهل فن و افراد صاحب صلاحیت داده نشود، بعید میدانم گرهای از دست و پای مطبوعات محلی باز شود. در عوض بازار رانت خواری و دلالی مطبوعاتی رونق میگیرد؛ صف یارانه بگیر و آگهی بگیر دولتی روز به روز طولانیتر و مطبوعات واقعی به حاشیه رانده میشوند. در واقع، اگر به فعالیت مطبوعات نگاه صنفی غالب نباشد و برای صدور مجوز، مثل سایر اصناف، روی توانایی واقعی متقاضیان تاکید نشود، راه سوءاستفاده هرگز بسته نمیشود.
کارنامهی برخی نشریات فعلی را مرور کنید، تا از این اشارهی مختصر، سرگذشت یکی از مهمترین چالشهای مطبوعات محلی بدرستی دستگیرتان شود. نشریاتی را میشناسم که اصلا تاریخ و نوبت انتشار ندارند؛ نه که نداشته باشند؛ برای خود تکلیفی قائل نیستند. هر وقت چند آگهی و رپرتاژ رسید، فیالمجلس اقدام به تایپ و طراحی میکنند، و روز یا هفتهی بعد شمارهی تازهای عرضه مینمایند. تیتر و عکس یک را نیز به همان آگهیها اختصاص میدهند و بعد چند خبر سوخته ادارات را در کنارهها و پایین صفحهی این آگهی نامهشان میگذارند تا به صورت ظاهر همه چیز کامل شود و باب آگهیهای بعدی ادارات همچنان باز بماند!
به نظر من، تاکیدی که پارهای از متولیان مطبوعات استان، روی آمار نشریات میکنند، چندان زیبندهی منصبی که دارند نیست. ثمرهی این نوع نگاه سبب شده تا به عمد یا ناخواسته به کیفیت مطبوعات محلی بی اعتنایی شود. اگر گاها گفته میشود مردم رغبتی به مطبوعات محلی ندارند؛ شاید یک دلیل آن، در همین نکته نهفته باشد که مطبوعات فعلی با کیفیت ضعیفی در اختیار مخاطبهای فرضی قرار میگیرند. مخاطب هم این را نوعی بی احترامی به خود تلقی میکند، و متقابلا نسبت به مطبوعات محلی بی میلی نشان دهد.
با وجود این، آیا سزاوار است به مخاطبان خرده گرفت، که قدر نمیشناسد و به قضاوت ناصواب تن داده اند؟ و به راستی این همان دور باطلی نیست که مطبوعات محلی را در گرداب خود فرو برده است؟
منتشر شده در روزنامه نسل آفتاب
فراموش کردن بم سزاوار نیست
کرمانیها مهربانند. هیچ کس را هم ندیدهام که نظری جز این داشته باشد. اما آیا این مهربانی همیشه و همه جا در دسترس است یا در برخی موارد، میشود به مهربانی کرمانیها خرده گرفت!
هشت سال پیش که فاجعهی بم رخ داد و دنیا با مردم کرمان و بمیها همدردی نمود، از یادمان نرفته است. در این قضیه البته کرمانیها سنگ تمام گذاشتند. هر کاری میتوانستند انجام دادند. از گروههای بیشمار امدادی در قالب تشکلهای مردمی و خیریه گرفته تا افرادی که به تنهایی عازم بم شدند و بعضا چند ماه یا چند سال دوام آوردند. هفتهی گذشته در استقامت با یکی از این یاریگران گفتوگو کردیم، که لابد خواندهاید.
با این وصف، امسال در کمال ناباوری دو دعوتنامه دیدم برای برگزاری مراسم یادبود بم در تهران. اولی مراسمی است که انجمن جامعه شناسی ایران برگزار میکند، برای مرور تجارب بم و... دعوت نامهی دوم را دوست عزیزی از تهران برایم میل کرد که خبر میدهد از یک مراسم مشابه و نمایشگاهی ازعکسهای بم که با همت یک موسسهی فرهنگی هنری در تهران برگزار شده است.
این مراسمها در حالی در تهران برگزار میشود که شهر بم بیخ گوش ماست. وجالب اینکه در هردو مراسم، سخنرانها از کرمان دعوت شدهاند. اما ما در کرمان چه کردیم؟
امروز وقتی خبرنگار هنری استقامت با مجید حسینخانی هنرمند کرمانی که از شاگردان و رهروان ایرج بسطامی است گفتوگو میکرد، شنیدم که از ابتدای ماجرای بم تا کنون هنوز هیچ مراسمی در تجلیل از بسطامی در کرمان برگزار نشده است. اما در شهرهای دیگر ایران این اتفاق رخ داده است. حتی در تهران بنیاد بسطامی داریم، که هر سال مراسم برگزار میکند؛ اما سهم کرمان و کرمانیها در این میان به کجا رفته است؟ چه کسی یا کسانی این مهربانی را از ما دریغ کرده یا ربوده است؟
مجالی نیست تا در این یادداشت کوتاه گلایه کنم، و اشاره نمایم ظاهرا در همهی زمینههای دیگر خاطرهی بم رو به فراموشی است. چه شد آن همه صحبتها پیرامون مستند سازی واقعهی بم؟ حالا کار به جایی رسیده است که دریغ از یک نمایشگاه عکس ازبم. پس عکاسان کرمانی چه کار میکنند؟ نه از بم آن روزها عکسی به نمایش در میآید، و نه از بم این روزها! اگر حمید صادقی عزیز موقع سالگرد زلزله به بم نرفته بود تا از مردم داغدیدهی بم بر مزار عزیزانشان عکس بگیرد؛ واقعا چقدر ذهن ما با تصویر بم هشت سال بعد آشنا میشد؟
بدون تردید مردم کرمان مهربانند. این را موقع امداد رسانی به بم به خوبی نشان دادند. اما دلم عجیب تنگ میشود وقتی میبینم ظرف همین مدت کوتاه که از فاجعهی بم گذشته است، از برگزاری یک مراسم کوچک هم دریغ میکنیم. پرسش من از شما این است، اگر معنی این رفتار امروز را نامهربانی نمیدانید، پس چگونه آن را توجیه میکنید؟
یادداشت من در هفتهنامه استقامت
سال 90 به گمانم برای مطبوعات سال سختی باشد. اگرچه شرایط مطبوعات مستقل، هر سال رو به وخامت بیشتری میرود. اما درسال 90 احتمالا شرایط دشوارتری را تجربه میکنند. هدفمند کردن یارانهها هزینهی تولید و توزیع مطبوعات را بالا میبرد. از قیمت چاپ بگیر تا حمل و نقل و سایر هزینههای انسانی. این در حالی است که برای جبران این هزینهها کاری انجام نمیشود. شاید یک دلیل آن این باشد که مطبوعاتیها کمتر از صنف خود حمایت میکنند. و سیاستهای ارشاد مزید بر علت است.
یک هفته مانده به نوروز؛ فرصتی دست داد تا به عنوان سردبیر هفته نامهی استقامت در گفت وگویی نسبتا طولانی با هفته نامهی کرمانشهر به برخی از چالشهای مطبوعات محلی با تاکید بر مطبوعات کرمان اشارهای داشته باشم. اگر علاقهمند به این موضوع هستید لینک این مصاحبه را که در ویژه نامهی نوروزی کرمانشهر به چاپ رسیده میگذارم برای این که بخوانید و احیانا در این بحث مشارکت کنید.
آن طرفتر دختر و پسر جوانی مشغول خرید یک پالتوی زنانه هستند. دختر اصرار میکند، دوست ندارد او را به زحمت بیندازد؛ اما پسر با سماجت از او میخواهد تعارف نکند.
-«عزیزم، حالا که زمستون داره تموم میشه باشه برای سال بعد»
-«نه، هنوز دو ماه مونده»
-«آخه...»
-«آخه بیآخه؛ اینهم که قیمتش مناسبه»
-«روش نوشته چهقدر؟»
-«فکر کنم یک میلیون و هشتصد هزار تا...»
با تعجب پالتویی که قیمتش از نظر آنها مناسب است و یک میلیون و هشتصد هزار تومان قیمت دارد برانداز میکنم. اما غیر از من یکی دیگر از فروشندههای شیکپوش فروشگاه این مکالمه را شنیده است. فروشنده به این دختر و پسر نزدیک میشود:«ببخشید جسارتاً یک توضیح بدهم؛ قیمت 18 میلیون تومان است نه یک میلیون و هشتصد؛ البته قابل شما را ندارد!»
از فروشنده میپرسم، واقعا کسی هم چنین پولی میپردازد؟
-«مسلما بله؛ اگر مشتری نبود، نمیآوردیم!»
امروز خبر مشابهی توجهم را جلب کرد. مدیر عامل برج میلاد گفته: پذیرش میهمانیها به ازاء هر نفر 70 تا 100 هزار تومان است. و بیشتر شدن این رقم بستگی به خدماتی است که مشتری درخواست میکند». این خدمات چقدر آب میخورد؟ گمان کنم، میشود حدس بزنیم!
فکر نکن، دارم هورماهور می نویسم؛ حتم دارم همین الان؛ مردی با کفش یکو هفتصدی به همراه زنی با پالتوی 18 میلیونی دارند شام 100 هزار تومانی میل میکنند. شما شام میل نمیفرمایید؟!
عصر دهم بهمن ماه که میشود، مردم رو به خیابان مهدیه، سرازیر میشوند، تا هنگام تاریکی هوا مراسم جشن سده را از نزدیک تماشا کنند.
کرمانیها به این مراسم میگویند سده سوزی؛ و باور دارند با بجای آوردن این آیین، یخهای زمین، آب میشود. اما حالا چی؟ چند سالی است از یخ و برف خبری نیست؛ اما سده سوزی پابرجاست! مردم با شور و شوق میآیند به تماشای آتش زدن خرمن هیزم. میگویند: «این رسم آباء و اجدادی ما بوده، که هموطنان زردشتی، آن را پاس میدارند». در شهرها از این جشن اسطورهای یا روایت تقویمی، هیچکدام خبری نیست. اما در میان روستاها و عشایر بافت و سیرجان، بهتر میشود رد این آیین را زد.
مراسم از یکسو تداعیگر سنتهای کشاورزی و دامداری است و از سویی روایتگر تاریخ اسطورهای ایران است. و همهی این برداشتها از اهمیت این رسم، یا خاطرهی قومی، هیچ فرو نکاسته است.
البته روایت محمود روحالامینی به مذاق کرمانیها خوشتر میآید. این استاد مردم شناسی میگوید: «جشن و آیین سده سوزی کرمان رسمی است عمومی که همهی مردم اعم از زردشتی، یهودی، مسیحی و مسلمان، ثروتمند و فقیر، کارمند و کاسب در آن شرکت میکنند؛ این سدهسوزی را میتوان جشن کرمان نامید».
این جشن، به ترتیبی که اکنون برگزار میشود تا چه اندازه دارای کشش وظرفیت جذب گردشگر است؟ هر وقت صحبت از سده میشود، برخی دوستان مرتب بر جنبههای گردشگری آن، تاکید میکنند و از آن، به عنوان یک مزیت استان نام میبرند. اما، هرکس در دههی گذشته حتی یکبار به تماشای این مراسم ایستاده باشد، میپذیرد که برای حضور مردم و بالا بردن کیفیت این مراسم تقریبا هیچ تلاش به درد بخوری صورت نگرفته است. انگار به تماشای فیلمی نشستهای که تا کنون ده بار آن را دیدهای. کوچکترین نوآوری در اجرای مراسم حس نمیکنی. به همین دلیل معتقدم با گوش شنوا، میتوان صدای آخرین نفسهای این آیین گمشده در هزارتوی تاریخ را شنید! شما اینطور فکر نمیکنید؟
«گاندی روح هند است، سلاح او اندیشه بود و احترامی که آن را به راحتی به دست نیاورده بود». این را منصور ضابطیان در سفرنامهی جذاباش به دور دنیا میگوید. عنوان سفرنامه را گذاشته "مارک و پلو". تا لابد مارکوپولو در یادمان زنده شود؛ و "مارکی" که در سفر و حضر از آن گریزی نداریم. وقت خواب میشود توی کیسهای زیر پوست آسمان جا خوش کرد، اگر مارکی نمانده باشد. اما با قار و قوری که پلو میخواهد تکلیف چیست؟
این روزنامهنگار تیزبین مینویسد: «چطور میشود چنین محبوب بود و بدون جنگ و خونریزی، استقلال کشور را به ارمغان آورد؟ چطور میشود در چنین موقعیتی بود و هیچ چشم داشت مالی نداشت؛ تن پوش آدم تنها تکهای پارچه باشد و غذایش یک تکه نان، آن هم تنها یک وعده در روز.
وقتی قرار شد به دیدن موزهی گاندی برویم، انتظار داشتم در آستانهی یک عمارت عظیم و پرشکوه قرار بگیرم. اما موزهی گاندی به سادگی خود گاندی بود. یک ساختمان دوطبقه که عکسهای گاندی و تابلوهای نه چندان هنرمندانهای از عکسهای او در آن نصب شده بود. در سالن دیگری چند تا چرخ نخریسی بود؛ همان وسیلهی سادهای که گاندی به کمک آن استقلال هند را به دست آورد».
کمتر نویسندهای به اندازهی ژانپل سارتر این اقبال را دارد که بالغ بر چهار دهه در میان ایرانیها محبوبیتاش دوام بیاورد. هفته پیش که توی یکی از کتابفروشیها دیدم بیشتر کتابهایش به تازگی چاپ شدهاند؛ فکر کردم، حتما مشتری دارد و گرنه چه دلیلی دارد با این گرانی کاغذ و تیراژ پایین کتاب، یک ناشر تن به چنین سرمایهگذاری کلانی بدهد. اما خودنمایی یک کتاب جدید از سارتر بیش از پیش مرا به فکر فرو برد. کتاب "وداع با سارتر" مصاحبهی بلندی است که سیمون دوبووار شریک زندگی و دوست 50 سالهی او در سالهای واپسین زندگی سارتر با او انجام داده است و حالا حامد فولادوند آن را ترجمه کرده است.
سارتر در ایران زمانی به صورت بت روشنفکران در آمده بود. و این کار را مصطفی رحیمی با ترجمهی آثار او در حوزهی ادبیات و فلسفه انجام داد و بعد از او بود که نسل ما از طریق دکتر شریعتی با سارتر آشنا شدیم. شریعتی در سخنرانیهایش کمتر پیش میآمد که یادی از سارتر بکند و به ماجرای حمل چمدان حاوی بمب که متعلق به یکی از نیروهای استقلال طلب الجزایر بود، اشارهای نکند. الجزایر در آن زمان با فرانسه در حال جنگ بود! و این ماجرا سارتر را به یک معما تبدیل کرده بود.
اما فولادوند در گفتوگو بامهرنامه به ماجرای دومی اشاره میکند که میشود با این دو مثال فهمید چرا هنوز زمان وداع با سارتر نرسیده و رمزماندگاری برندهی نوبل از کجا آب میخورد؟ او نقل میکند: زمانی که سارتر در خیابان، روزنامهی آرمان خلق مائویستها که فروش آن از طرف دولت ممنوع شده بود را میفروخت رییس پلیس پاریس به دوگل خبر میدهد که سارتر در حال فروش روزنامه مائویستهاست و بهتر است که بازداشت شود، اما دوگل پاسخ میدهد:« مگر کسی ولتر را بازداشت میکند؟»
در آن زمان قطعا دوگل و رییس پلیس میدانستند که سارتر مائویست نیست؛ و دوگل با اشاره به این سخن ولتر که زمانی گفته بود:« من مخالف فکر توام، اما جانم را میدهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی ...»؛ به او میفهماند که به صلاح ما نیست مانع این فیلسوف کلهشق بشویم!