_ حالت چطوره؟
میزبان لبخندی می زند و لبش را گاز می گیرد.
_ رفته بودم تهران برای کاری. نفسم تنگ شد. دکتر گفت: آماده بشم. فردایش خوابیدم بیمارستان.
دکتر واطرافیانش چهار ساعت دوخت و دوز کردند. دو هفته بعد هم مرخص!
هشت میلیون ناقابل دادم حق دست دکتر و پانزده میلیون هم گذاشتم روی میز پذیرش!
_ البته جان آدم بیش از این ها می ارزد.
آقای میزبان که حالا به مرز بازنشستگی هم رسیده، درآمد ماهیانه اش هنوز به پانصد تومن نمی رسد. نگاه معنی داری به هم می کنیم.
_ قلب دردمند چاره ای نمی گذارد. از زیر سنگ هم شده باید پولش را جور کرد.
میزبان به دیوار مقابل خیره می شود.یادم می آید عیادت بیمار طولانی نشودازدحام مردم را که میبینم هول برم می دارد. والدین به صف شدهاند. خانم فروشنده تند وتند کتابها را کیسه میکند؛ هر بسته سی چهل هزار تومان آب میخورد. بچهها وقت ندارند بیایند بجای پدر و مادر در صف بایستند.
من که دستم توی کار است میدانم که تهیهی کتاب کمک درسی از نان شب واجبتر شده. میگویی نه؛ سری به یک مدرسه متوسط به بالا بزن؛ تا ببینی که بچهها سالی دو کیف پاره میکنند تا این کتابهای سنگین را به کول بکشند.
یادم هست دو دههی قبل؛ خرید و فروش این کتابها لکهی ننگی بود بر دامان آموزش و پرورش؛ و مدیران مدارس با چه ضرب و زوری کیف بچه ها را می گشتند. معلم ها هم انتشار این قبیل کتاب ها را توهین به خود می دانستند. اما حالا، کیف آقا معلم اگر پر نباشد خالی هم نبست. به این اتفاق اضافه کنید، کلاسهای تک درس و تستی که این روزها همه را به خود مشغول کرده است. بازار داغ کنکورهای آزمایشی با آن رقم های نجومی هم به راه است.
یادش بخیر آنروزی که به اتفاق امید طاهری رفتیم برای مصاحبه و بدرقهی دکتر بهزاد قادری که داشت میرفت تهران تا لابد چندی از دست فضای فرهنگی کرمان بیاساید. با لحنی که صدایش میلرزید، گفت:تا کی باید سر کلاسی بروم که پنجاه دانشجو نشسته اند و قرار است همهشان هم لیسانس یا فوق لیسانس بگیرند و همه چیز هم به خیر و خوشی تمام شود. معلمی به تجارت تبدیل شده است، هرچقدر میزان ساعات تدریس بیشتر باشد پول بیشتری جمع میشود، پس آن قداست معلمی چه میشود؟
ماه مهر جادوی ایام است. زوزه ی باد، خبر از تغییر فصل می دهد و حس عجیبی را در من بیدار می کند.
از طاقچه ی ایوان، آلبوم غبار گرفته را بر می دارم. سالخوردگی ام را ورق می زنم. کودکی بازیگوش مشق می نویسد و درس اش را با تکرار حفظ می کند. این ها سال های خوشبختی من اند!
برنامه ریزی در این ایام، مفری خوش است. به آرمان هایی که از اول هم دست نیافتنی بودند، پناه می برم و با آژیر کشدار ناظم، راهی کلاس می شوم. مش رحمان و زنگ چکشی مدرسه رفته اند در آلبوم جا خوش کرده اند.
بچه ها خمیازه می کشند و بادها آرام گرفته اند. این سوزنی برگ نمی گذارد کبودی درخت های حیاط را بخاطرآورم. آن گوشه هم کسی دارد دیوار مدرسه را نقاشی می کند. تکه ای از دیوار نویسی قبلی هنوز رنگ نخورده : به زیر آوری چرخ نیلوفری را.