شهداد ،از قدیمی ترین مراکز تمدنی ایران است که در سال های اخیربخاطر کشف جاذبه های کویری اش دوباره بر سر زبان ها افتاده است.کلوت هایش در دنیانظیر ندارد.با این وصف بخاطر محرومیت شدید و طولانی شدن خشک سالی، این شهر رو به ویرانی است و آینده ی آن در هاله ای از ابهام قرار دارد.به تجربه کمتر جایی دیده ام که این چنین در حال احتضار باشد اما مردمش این گونه نگران احوالش باشند. جوانان این شهر روزی نیست که از طریق رسانه ها، خبری از شهداد منتشر نکنند.
عباس تقی زاده یکی از همین فعالان است، که در مطبوعات و خبر گزاری ها قلم می زند؛ و یک جورهایی به سبک باستانی پاریزی به هر بهانه ای گریزی هم به شهداد می زند. هفته ی پیش ، وقتی که داشتم یکی از خبرهای او را می خواندم نا خودآگاه باب درد دلم با او باز شد؛ و شد همین مطلبی که می خوانید:
تقی زاده عزیز؛ نگاه دردمندانه شما را به زاد بوم ات تحسین می کنم، و گاه از خودم می پرسم اگر تحصیلکرده های هر دیار محروم – مثل شهداد - این چنین از خاک آباء و اجدادی خود دفاع می کردند آیا باز هم شاهد این همه محرومیت و بی عدالتی بودیم؟ ممکن است بگویی حالا که من دفاع می کنم مگر چه توفیری کرده است ؟ اما، به نظر من تلاش تو و دوستانت، این منطقه ی کویری را کانون توجه قرار داده ؛ گیرم که مسوولان کمتر توجه کنند ، ولی قطعا مردم نجیب و محروم آنجا در سایه ی این حمایت ها آسوده اند..
نمی دانم راه حل شهداد چیست و چطور می توان از افول و زوال این مرکز تمدنی جلوگیری کرد و اساسا چنین کاری آیا به صلاح هست ؟ کار شما دستکم نشان دادن کانون های درد و نشانه رفتن آن است اما ظاهرا چشم های کم سوی ما آن ها را نمی بیند یا نمی خواهد که ببیند! بنظر من کار شما پیش درآمد همه ی آن اتفاقاتی است که هرگز در شهداد رخ نداده ؛ اما ای کاش در دهه های گذشته کسی به عاقبت این کار اندیشیده بود. ضمنااگر همه ی مشکلات شهداد را در زلزله و خشک سالی خلاصه کنیم قطعا به بیراهه رفته ایم ؛ چون در آن صورت، مدیریت کردن شرایط بعداز زلزله و خشک سالی بی معنی می شود، و همه ی تلاش ها به کمک های امدادی و یارانه ای ختم می شود، که همه ی این سال ها کم و بیش شاهد آن بوده ایم، و گرهی از بخت شهداد باز نکرده اند.
هرچند بارها شنیده ام قرار است برای شهرهای گلباف و شهداد طرح های جامع توسعه اقتصادی تهیه شود؛حتی شرکت هایی با عناوین مشابه تاسیس شده ؛ اما چرا آن اتفاقی که منتظر آن نشسته ایم هرگز رخ نمی دهد؟ مگر شما قبل از این در" استقامت" از استاندار جهت سرکشی به وضعیت آنجا دعوت نکردی؛ که استاندار هم آمد و کمک هایی هم کرد؛ اما واقعا مشکلات منطقه رابا این گونه سفرهای ضربتی می توان بر طرف کرد ؟ مسلما برای آرام کردن هر دردی به آرام بخش نیاز داریم ، اما برای درمان چطور ؟آیا شناخت بیماری و برنامه ریزی برای معالجه ی قطعی آن ضروری نیست و به پزشک حاذق و سرمایه کافی نیازنداریم؟براستی شهداد با کدام طرح توسعه و سرمایه گذاری قرار است سلامتی خود را باز یابد؟
امکان دارد شما هم بارها از معلم یا مدیر مدرسه شنیده باشید ؛ « تا نباشد چوب تر؛ فرمان نبرد گاو و خر»؛ این چوب، اگر امروز به صورت ظاهر در مدارس نیست، اما هنوز رکن اصلی تربیت در جامعهی ما بشمارمی رود. می گویید نه ؛ خبر هفته ی گذشته را بخوانید که در زرند معلمی صورت دانش آموز خود را گاز گرفت ! خبری که این بار دستمایهی گزارشی از شبکه 5 کرمان شد؛ تا سر و صدای فرهنگیان را درآورد و طومار بنویسند و آنرا توهین بدانند..
این خبر مرا به یاد مطلبی انداخت که هفت سال پیش؛ یکی از معلمان جنوب استان در« رودبار زمین» نوشته بود و با تیتر : آقای تقی زاده اجازه، شاگردها ما را می زنند!! ؛ به چاپ رسید. او خطاب به مدیر کل وقت آموزش و پرورش نوشته بود:«آقای تقی زاده! در دبیرستانی که من تدریس میکنم بچهها به شکلی باور نکردنی بی ادباند. آنها معلم شیمی را همان اول سال با کتک استقبال کردند و آن معلم رفت و دیگر بر نگشت. چندی بعد دبیر علوم زیست هم کتک خورد و با غروری له شده رفت؛ اندکی بعد معلم زبان هم کتک خورد و مدرسه را رها کرد. وقتی مسوولان برای بررسی مشکلات آمدند، بچههای همین مدرسه لاستیکهای ماشین شان را با تیغ پاره کردند! و... »
نمیخواهم با ذکر این نمونه، کتک زدن بچهها را در مدارس فراموش کنیم؛ اما بر این باورم در شرایط فعلی معلمان و دانش آموزان هر دو قربانی شده اند. و هر بارکه ، چوب و فلک را در گنجه پنهان کردیم ، نتوانستیم راه بجایی ببریم . هم چنانکه در صد سال گذشته با وجود صدور صدها بخشنامه در ممنوعیت تنبیه بدنی؛ مدارس ما هیچ گاه خالی از تنبیه نبود! چون اصل مساله، ریشه در نظام اجتماعی، تاریخ و فرهنگ ما دارد.
برای مثال، متفکری نظیر مولانا در کتاب فیه مافیه به صراحت بیان می کند: «کودکی غافل را که یک بار پا در فلق ( فلک ) نهند، بس باشد. فلق را فراموش نمی کند، اما کودن فراموش می کند، پس او هر لحظه فلق باید ...» و سعدی؛ در کتاب گلستان ، ؛ تنبیه بدنی را ضروری میداند و از معلمی در دیار مغرب، سخن به میان آورده که ترشروی تلخ گفتار و بدخوی مردم آزار بوده؛ این معلم سخت گیر، که بچهها را شکنجه می کرد جایش را به معلم مهربانی میدهد؛ اما وقتی بچهها ترس از سرشان می رود، ترک درس می کنند؛ بناچار اولیاء به سراغ همان معلم اول میروند ؛ و سعدی که از مشاهدهی این رویداد متعجب می شود؛ از پیرمردی جهاندیده می شنود که : «جور استاد به ز مهر پدر»!
نابسامانی در تربیت، در حالی در کشور ما رخ می دهد که جهان در دو قرن اخیر در زمینه ی مسایل تربیتی پیشرفت خوبی داشته ؛ و فراموش کردن کودکان ؛ به معنای رها کردن آن ها در یک شیب مهلک تصور می شود. در این زمینه، «ماکارنکو»، از مربیان بزرگ تعلیم و تربیت، میگوید: «از کودکان کتک خورده و بی اراده، بعدها یا آدمهای ضعیف و هیج کاره بار می آید، یا آدمهای قلدری که در تمام مراحل زندگی به دلیل هیجانات روحی دوران کودکی، انتقامجو باقی می مانند.» او معتقد است تنبیه بدنی، بچهها را دروغ گو بار میآورد؛ به حیله گری و ریا کاری وادار میکند؛ سبب ترس و جبن میشود؛ افسردگی و بیماریهای عصبی ایجاد می کند و دانشآموز را به سمت خودآزاری یا دگر آزاری سوق میدهد.
اتفاقات تربیتی ؛ که آخرین آن در زرند رخ داد، نشانگر آن است که زمانهی سعدی هنوز تمام نشده است! برای همین است که معتقدم ای کاش دوستان طومار نویس قدری تامل می کردند. از آن ها می پرسم از کجای این قصه رنجیدهاند و چرا اصرار می ورزند بهجای حل مساله، صورت آن را پاک کنند؟! آیا زمان آن نرسیده تا مسایل معلمان و دانش آموزان را یک جا ببینیم و با نقد موشکافانه؛ به دنبال مهندسی مجدد نظام آموزشی باشیم ؟
